خیلی حرفها آماده کرده بود تا بگم. از گفتنشون منصرف شدم.
اگر عاشقید که حتما هستید ، بهتون تبریک میگم .... ایام به کامتان....
در ضمن این آخرین پست در این وبلاگم خواهد بود.... بای بای
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 22:16 توسط من
|
شاکی روزگار منم تموم این شهر متهم! یه حادثه چند ساعته با من میاد قدم قدم! زخمها دهن وا میکنن وقتی دل از دشنه پره! دست منو بگیر که پام رو خون عشقم می سره.. بگو که از کدوم طرف، میشه به آرامش رسید؟ وقتی تو چشم هرکسی، برق فریب و میشه دید! راه ضیافت و به من، دست یکی نشون میده! وقتی که حتی گل سرخ، این روزا بوی خون میده... وقتی زندگی باچاقو قسمت میشه! وقتی رفاقتها خیانت میشه! محکمت رو تو خیابون برپا کن.. وقتی که عشق همرنگ نفرت میشه، تمرین مرگ میکنم تو گود این پیاده رو!! یه چیزی انگار گم شده توی نگاه من و تو !! دارم به داشتن یه زخم، تو سینه عادت میکنم! دارم شبامو با تن یه مرده قسمت میکنم!